صفحات

۱۶ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

دست خوش ، دست مریزاد

در این روزگار مراودات بیشتر الکترونیک ، پیامی صمیمانه از دوستی نه چندان صمیمی بر تلفن همراهم نقش بست که بیاد آوردن و گرامی داشتن بهترین دوستها را در روز " بخشایش و دوستی " ، از سلسله جشنهای مهرگان ایران زمین یادآور می ساخت .
اندیشیدم : برای چه کسانی بفرستمش ؟
اندیشه مجاز نبود . دستکم برای اسم اول .
و فرستادمش . . .
دیری نپایید که پاسخ گرفتم .
- " دمت گرم ، مطمئنی ؟ "
- " از چی ؟ "
- " که من جزو بهترین ها هستم ؟ "
پاسخ دو کلمه بود :
" دست خوش "
" دست مریزاد "

۲۶ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

اینجا و اکنون

ابرناکی آسمان دلم
و قطره ناکی چشمان ترم
نوید بغضی شکسته میدهد :
کنون که آسمان دل
ابرناک گشته است
کنون که چشم چشمه ام
پر از سراب گشته است
کنون که آنچه آرزوست
نصیب خاک گشته است
کنون که سینه عطش
عجیب چاک گشته است
کنون که کودک درون
زغم هلاک گشته است
بیا که جام سینه ام
خراب تاک گشته است ...

۹ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

آه

خسته ام
و دلتنگ
کو شانه ای به قدر و وسعت یک دل سیر گریه؟
زخمی ام
تشنه ام
و ازمیان این همه اصوات خوب و بد
تنها " آه " برایم بر جای مانده است
کو شانه ای ، کو...؟

۳۰ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

الهی نامه

خدای من
از میان هر آنچه نعمت نامیده ای
"شعوری متقابل"
از تو آرزومندم .
و
"درکی عمیق" ،
به مثابه پشتوانه این شعور . . .

۲۷ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

ثانیه ها

به گاه مرور ،
آنگاه که پاره های دلت را ،
در جستجوی حالتی ،
حالی
احوالی
زیر و رو می کنی ،
ناگاه
انگار که دستت به جایی ، چیزی گیر می کند .
گره می خورد .
و دیگر نمی توانی اش ادامه داد ،
آن جستجوی همیشگی را .
و این همانست :
ثانیه هایی از جنسی دیگر . . .

۲۶ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

حامد


جالب است . آن روزها که دلم می گرفت , از پس کشیدن یکی دو نخ سیگار پای پنجره دخانیات , سر می کشیدم به باقی اتاقهایی که می شناختم . از 205 سعید تا 213 بچه های خوانسار و 225 گلپایگانیها و ...
خلاصه که هر آنچه از اتاق آشنا که در خوابگاه شماره 2 صنعتی پیدا می شد زیر و رو می کردم تا شاید مامنی بیابم و ماوایی . یا شاید هم شانه ای که تکیه گاهی باشد بر بغض گریه ناک بیکسی ام .اما دریغ . دریغ که همچون سکه شاهی به خانه اولم باز می گشتم و در این میان تنها یک نفر بود که میفهمید این لحظه را و چه خوب حس می کرد تشنج بی پروای روح نا آرامم را . یک لبخند و یک کنایه کوتاه کویری کافی بود تا شعله آتش روحم را لهیبی دوباره ببخشد و چون ساحلی سنگی ضربات سهمگین دریای مواجم را با سرسختی و ملایمت توامان خود آرام دهد ....
صد حیف که روزگار کج مدار امان نداد و دیگر نبود و این دل بیقرار جایی برای آرمیدن آنگونه از پس دل پژمردگیهای آنگونه ترنداشت تا امروز که دوباره در این فضای مجازی هویدا شد ...
حالا دیگر به گاه دل گرفتگی , و از پس کوفتن دهها در متعدد باز هم دلی , همدلی , و هم بغضی هست تا ساحل امن طوفانسرای دلم بشود .
حالا دیگر دری باز است ...